بگذار هر چه می خواهند بگویند... آنها چیزهایی می گویند که ما نمی خواهیم.ولی... باران که ببارد از دست چتر ها کاری ساخته نیست. ما اتفاقی هستیم که افتاده ایم. ...............
هر كی اومد پیش من یه ذره جاتو نگرفت....هیچ ادایی جای اون نازواداتو نگرفت....پیش هر نقاشی رفتم تورو نقاشی كنه،روی هر بومی زدم رنگ چشاتو نگرفت ولنتاین مبارک
عربستان و بسیاری از کشورهای عربی فردا را ولنتاین اعلام کردند
سلام درسته که نشد برات خرس و قلب بخرم اما این اس ام اس رو برات بفرستادم تا بدونی همیشه دوست دارم ولنتاین مبارک
به علت حضور گشت ارشاد در مراسم ولنتاین ، مراسم دیدار خواهران و برادران بصورت جدا در دو نوبت صبح و بعد از ظهر انجا میگردد
میدونی ولنتاین یعنی چی؟ یعنی اینکه یه عاشق واقعی باید به یه نفر دل ببنده و تا آخر عمر هم عاشقانه عاشقش باشه
عاشقتم تا همیشه ولنتاین مبارک
OVEYOUILOVEYOUILOVEYOUILOVEYOUILOVEYOUILOVE
OUILOVYOUIL ****** VEYOU ****** ILOVEYOUILO
OVEYOUIL *********** L *********** OUILOVEY
YOUIL *************** *************** YOUIL
UILO *********************************** VE
EI ************************************* IL
V *************************************** O
O *************************************** L
E *************************************** U
YO *************HAPPY VALENTINE**********IL
YOUI *********************************** EY
OVEYO ******************************* LOVEY
OVEYOUIL *************************** ILOVEY
UILOVEYOU *********************** UILOVEYOU
VEYOUILOVEYOU ***************** YOUILOVEYOU
YOUILOVEYOUILOV ************* LOVEYOUILOVEY
UILOVEYOUILOVEYOU ********* LOVEYOUILOVEYOU
LOVEYOUILOVEYOUILOV ***** ILOVEYOUILOVEYOUI
EYOUILOVEYOUILOVEYOU *** YOULOVEYOUILOVEYOU
VEYOUILOVEYOUILOVEYOU * VEYOUILOVEYOUILOVEY
پارسال این روزا برامون پر بود از عطر شکلات و کادوو عروسک اما امسال نمیدونم ولنتاین رو با کی جشن میگیری
.
.
.
هر جا و با هر کسی باشی دوستت دارم ولنتایت مبارک
حرفهایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر كسی به اندازه ی حرفهایی است كه برای نگفتن دارد و كتاب هایی نیز هست برای ننوشتن و من
اكنون رسیده ام به آغاز چنین كتابی
valentine
v victor of love
a adoring u
l love u
e every thing 4u
n need u
t thinking of u
i i miss u
n nothing but u
0000000000000000000000000000000
0000000000000000000000000000000
0000000777770000000777770000000
0000077777777700077777777700000
0000777777777770777777777770000
0000777777777777777777777770000
7777770000ولنتاین مبارک00007777777
0000077777777777777777777700000
0000007777777777777777777000000
0000000077777777777777700000000
0000000000777777777770000000000
0000000000000777770000000000000
0000000000000007000000000000000
be chand zaboon begam 2set daram
English : I Love You 02) Persian : Tora doost daram 03) Italian : Ti amo 04) German : Ich liebe Dich 05) Turkish : Seni Seviyurum 06) French : Je t'aime 07) Greek : S'ayapo 08) Spanish : Te quiero 09) Hindi : Mai tumase pyre karati hun 10) Arabic : Ana Behibak 11) Iranian : Man doosat daram 12) Japanese : Kimi o ai shiteru 13) Yugoslavian : Ya te volim 14) Korean : Nanun tangshinul sarang hamnida 15) Russian : Ya vas liubliu 16) Romanian : Te iu besc 17) Vietnamese : Em ye^u anh 18) Ukrainian : Ja tebe koKHAju 19) Tunisian : Ha eh bak 20) Syrian/lebanese : Bhebbek 21) Swiss-German : Ch'ha di ga"rn 22) Swedish : Jag a"Iskar dig 23) Africans : Ek het jou liefe 24) base?????????
HAPPY VALENTINE
my eyes sEe U.
mY haNd need U
mY lips Kiiss U
my MiND CAll U
mY jan fadaye U
mY heaRt por Az yade U
happy valentine day
. ' 12 ' .
3 /___ 9
. .
' 6 '
تیک تاک ساعت فریاد مرگ ثانیه هاست، اما دوستی ها هیچ وقت نمیمیرند..... ولنتاین مبارک
نمیگم دوستت دارم
نمیگم عاشقتم
میگم دیونتم كه اگه یه روز ناراحتت كردم بگی بیخیال دیونست . . .
اين زندگي نامه ي يكي از بچه هاس ... گفت تو وبلاگم بنويسمش تا بخونين و درس عبرتي واسه هممون بشه.
زندگي يه پسر تنها و بي كس كه زود عاشق شدو دلشو باخت
: از زبون خودش
با ناصر بيرون بودم. توي يكي از پاركاي نزديك خونه.
روي يه نيمكت نشسته بوديم و آبميوه مي خورديم كه
يه دختر با پدر و مادرش از جلومون رد شدن
انگار برق از چشام در رفت
هر جا كه ميرفت ، چشام به دنبالش ميرفت...يه لحظه هم از ديدنش غافل نمي شدم...ناصر يكي محكم زد پشتم و گفت : محمد چت شد يه دفه؟ بي جواب گذاشتمش و همونطور محو تماشاي اون پري زميني بودم... دوباره با صداي ناصر به خودم اومدم كه ادامه داد؟ محمد كجا رو نيگا ميكني؟ بازم جوابي نشنيد
بعد از چند لحظه ناصر به حالت تمسخر بهم گفت: نكنه اون دختره چشتو گرفته....بدون توجه به حرف دوست صميميم ناصر، بلند شدم و مثل بچه اي كه به دنبال مامانش ميره و دوري از اون براش غير ممكنه به دنبال اون فرشته ي پاك را ه افتادم
هر جا ميرف تندي دنبالش ميرفتم...ميترسيدم گمش كنم
سوار ماشين شدن...انگار داشتن بر مي گشتن
منم زود سوار دوچرخم شدم و بدون توجه به بهترين دوستم كه تو پارك كاشته بودمش تعقيبشون كردم
سه كوچه....چار كوچه....بالاخره ماشينشون توقف كرد.منم پشت يه درخت وايسادم و نيگا ميكردم كه وارد كدوم يكي از اون خونه ها ميشن.بعد از چند لحظه ديدم كه پري قصه هام با خونوادش وارد اون خونه در سفيده شدن و اون آقاهه كه به نظر ميومد باباش باشه درو بست.آروم از پشت درخت اومدم بيرون و شماره پلاكو كوچرو به ذهنم سپردم.مثل كسي كه به يه آرزوي قديمي رسيده باشه ، شاد و خوشحال به پرواز در اومدم.
برگشتم خونه...رفتم تو اتاقم و يا بهتره بگم رفتم تو فكر...مامانم گفت: بيا....دوستت پشت خطه.اما حوصله ي دوستمو نداشتم و قبل از اين كه مامانم وارد اتاقم شه،خودمو زدم به خواب...ديگه نفهميدم ساعت 9 بود يا 10 كه از خواب بيدار شدم و ديدم مامانم و ناصر بالا سرمن. مامانم گفت: خدا رو شكر كه بيدار شدي بالا خره.
از ديروز ساعت5 تا امروز خواب بودي...مامانم در حالي كه از اتاق خارج ميشد گفت: پاشو ديگه پسر، لنگه ظهره...ناصربعد از اين كه از رفتن مامانم مطمئن شد، گفت: تو اصلا معلومه چته؟ اون از ديروزت تو پارك ... اينم از...اجازه ي حرف زدن بهش ندادم و گفتم : حوصله ي بازپرسي ندارم...بريم...كجا؟تو بيا....
با ناصر از خونه زديم بيرون رفتيم در خونه ي شاهزاده ي قصه هام....بعد از چند دقيقه انتظار و وقتي ديدم هيچ خبري نشد، مثل كسي كه چيزي گم كرده باشه...ناراحت برگشتم...طفلكي ناصر هم از كاراي من سر در نياورد...برگشتم خونه و خودمو تو اتاق حبس كردم.نمي خواستم جز پرنسسم كسي رو ببينم.
هفت هشت روزي به همين روال گذشت تا اينكه دوباره رفتم در خونشون...ولي اين بار بيشتر منتظر موندم....كسي نيومد تا اين كه يه فرشته ي ناز درو باز كرد و پاشو از در بيرون گذاشت....خودش بود...كسي كه شده بود نقش اول فيلم زندگيم
كسي كه دلمو ربوده بود
كسي كه قلبمو دزديده بود
بوي عطر مست كنندش منو به خودم آورد.خيلي آروم و متين راه ميرفت...مثل فرشته ها...فرشته ي منم اين بود
دوباره آروم مثل بچه ها به دنبالش راه افتادم...در يه موسسه ي آموزشي ازش جداشدم...وارد اون جا شد
رفتم تو راهرو و ديدم كه نوشته بود كلاسهاي زبان انگليسي
آقايون روزهاي فرد
خانمها روزهاي زوج
فهميدم روزهاي زوج ميره كلاس.
برگشتم خونه و چارشنبه دوباره به دنبال شاهزادم رفتم....تا در موسسه دنبالش رفتم
دوباره برگشتم خونه و باز شنبه...دوشنبه....چارشنبه و ...باز
ديگه برنامم شده بود رسوندن شاهزادم به قصر
دو سه ماهي به همين روال گذشت تا مدرسه ها واشد. مي خواستم برم دوم دبيرستان ولي روز اول مدرسه رو از خونه بيرون اومدم ولي مدرسه نرفتم...مي خواستم ببينم فرشته ي نازم كدوم مدرسه ميره
رفتم در خونشون و ديدم با عجله بيرون اومد بيرون و به طرف دبيرستاني كه دو سه كوچه اون ور تر بود رفت
بعد كه خيالم از شاهزادم راحت شد با نيم ساعت تاخير به مدرسه رفتم
يه معما واسم حل شد كه دبيرستانيه
ولي معماي بعدي اين بود كه بفهمم چندمه
هر روز صبح دير به مدرسه ميرفتم
اول به دنبال شاپركم ميرفتم و بعد مدرسه خودم
تا اين كه ديدم با يكي از دوستاش ميره مدرسه
بايد بيشتر مواظب رفتارم بودم كه منو نبينه
بعد از چند روز از زبون اون دختره كه باهاش بود فهميدم اسم شاهزادم مريمه
معما ي ديگه اي هم حل شد
جالب اين جا بود كه هرچقدر كه بيشتر ميفميدم تشنه تر ميشدم
چند روز بعد از كتابي كه دستش بود ، (از روي جلد پشتش) فهميدم اول دبيرستانه
چند ماهي گذشت و من هنوز به مريمم ابراز علاقه نكرده بودم
از روزي كه اولين بار ديدمش دقيقا6ماه ميگذشت و مريم شده بود
زندگي من
خواب و خوراكم
و كم كم عشقم
يه روز برفي بود كه تصميم گرفتم باهاش حرف بزنم
اون روز تنها بود...به دنبالش رفتم و نفس عميقي كشيدم و جلوش وايسادم و گفتم: ب... ببخشيد
به دور وبرش نيگاهي انداخت
منم گفتم: خ..خانوم باشمام...گفت: با منين؟ واي.......چه صدايي داشت
با حرف زدنش دلمو ميلرزوند....خلاصه بعد از چند كلمه.....گذاشت و رفت
ولي من هنوز حرفي درمورد خودم و خودش نزده بودم
درست مثل قاصدكي بعد از چند وقت تونسته بودم بگيرمش....دستاي نا مهربون باد اونو از دستام بيرون كشيد و آزادانه به پرواز در اومد...اون آزاد بود ولي دلمو اسير خودش كرده بود
خلاصه....چند ماهي هم به همين روال گذشت و من تمام زمستون دنبال اين بودم كه باهاش حرف بزنم...ولي اون هر بار دست رد به سينه ي من ميزد
زمستونم داشت تموم ميشد
من بعد از چند ماه تلاش....خسته به غار تنهاييم پناه بردم و هاي هاي گريه سر دادم
شاكي بودم
از دست خودم
ازدست دلم
به خاطر اين كه هنوزم دوسش داشتم
يهو به ياد كسي افتادم كه منو مريممو آفريده بود
به ياد كسي كه مهر مريمو تو دلم انداخته بود
پاشدم....وضو گرفتم و نماز خوندم و از خدا خواستم كه
اينو دقيقا يادمه كه روز اول فروردين سال جديد بود هنوز لحظه ي سال تحويل نشده بود كه از خونه زدم بيرون
رفتم در خونشون
دوس داشتم لحظه ي تحويل سالو در خونه ي مريمم باشم
5دقيقه به تحويل سال مونده بود
4دقيقه...2دقيقه....10 ثانيه...يه دفه يه فرشته ي ناز درو واكرد و تو چشام نيگا كرد....سال هم همون موقع تحويل شد
واي خدا جون...چي ميديدم........مريمم بود
از اون روز پيمان دوستي و عشق بستيم
من مريمو مال خودم مي دونستم....مدرسه ها تعطيل شد...تابستونم تموم شد...عشق من و مريم پا برجا بود
يه چند ماهي گذشت
يه سال
دوسال
اون سوم بود و منم پيش دانشگاهي
دوتايي بزرگ شده بوديم...اوم مريم خانوم....منم محمد آقا
دانشگاه قبول نشدم بايد ميرفتم سربازي
مريم ميگفت: محمدم نرو...من بدون تو نمي تونم زندگي كنم
منم ميگفتم: مريمم مجبورم...اما قول ميدم زود به زود بيام
مريم پيش دانشگاهي ميرفت و منم سربازي بودم
هر موقع بهش زنگ ميزدم ، با لحن سرد مريم روبه رو ميشدم
البته اوايل خوب بود ولي كم كم بر خلاف لحن هميشه گرمش با هام به سردي رفتار ميكرد
يه روز كه واقعا شك داشتم اين مريم خودمه يا نه به هزار بدبختي مرخصي دو روزه اي گرفتم و اومدم شهر خودمون
بعد از يه دوش و مرتب كردن سر و وضع ظاهريم ، رفتم در خونشون....ولي اي كاش هيچوقت نرفته بودم
ديدم.... ديدم چند نفر مشغول باز كردن چراغهايي هستن كه به نظر ميومد جشني بر پا بوده
نفسم به سختي بالا ميومد
قلبم داشت از جا كنده ميشد...رو هزار ميزد
به سختي رو پاهام وايسادم از يكي از اون مردا پرسيدم: اين جا چه خبر بوده؟ خدا خدا ميكردم كه اوني رو كه انتظار داشتم ، نگه...تا وقتي جوابمو داد ، هزار دفه مردم و زنده شدم و لي حدسم درست بود
مرده با خوشحالي گفت:ديشب خونشون عروسي بوده...عروسي دخترشون!
این قدر بدم میاد از اون آدمایی که توی وبلاگاشون همش از بی وفایی می نویسن و نه تا حالا بی وفایی کردن و نه هم دیدن! ولی من ادعا ندارم...عاشق نیستم ولی از عشق می نویسم...
چون برام جالبه....نمی دونم چرا ولی تا حالا اصلا عاشق نشدم !